احساسم دیگر نه چون شماست.
این ابری که من به زیر ِ پای می بینم، این سیاهی و سنگینی که بدان خنده می زنم؛ این همان ابر ِ غُرّان ِ شماست.
شما آن گاه که آرزومند ِ اوج گرفتن اید، روی به بالا دارید؛ و من روی به پایین، زیرا که اوج گرفته ام!
چه کس در میان ِ شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟
آن که بر فراز ِ بلند ترین کوه رفته باشد، خنده می زند بر همه ی ِ نمایش های ِ غمناک وجدّی بودن های ِ غمناک.
خِرد ما را این گونه می خواهد: بی خیال، سُخره گر، پرخاش جوی. او زن است و همواره جنگاوران را دوست می دارد و بس.
با من می گویید: «تاب آوردن ِ زندگی دشوار است.» پس گردن فَرازی ات در بامداد و اُفتادگی ات در شامگاه چی ست؟
تاب آوردن ِ زندگی دشوار است: امّا خود را چنین نازپرورده منمای! ما همه نرینه و مادینه خران ِ خوش خط- و- خال ِ بارکش ایم!
ما را چه نسبت است با غنچه ای که از نشستن ِ ژاله ای بر تن اش بر خویش می لرزد؟
درست است که ما عاشق ِ زندگی هستیم، امّا نه از آن رو که بدان خو کرده ایم، بل از آن رو که خو کرده ی ِ عشق ایم.
عشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست. امّا جنون نیز هیچ گاه بی بهره از خِرد نیست.
و نیز، به گمان ِ من، که اهل ِ زندگی ام، پروانه ها وحُباب های ِ صابون و هر آن چه در میان ِ آدمیان از جنس ِ آن هاست با شادکامی از همه آشناتر اند.
دیدار ِ پرواز ِ این رَوانک های ِ سبک بال ِ دیوانه وار ِ نازک تن ِ پُرجُنبش زرتشت را به گریستن و نغمه سرایی می انگیزد.
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.
و چون ابلیس ام را دیدم، او را جدّی و کامل و ژرف و باوقار یافتم. او جان ِ سنگینی بود. از راه ِ اوست که همه چیز فرو می افتد.
با خنده می کُشند نه با خشم! خیز تا «جان ِ سنگینی» را بکُشیم!
چون راه رفتن آموختم، به دویدن پرداختم. چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جُنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.
اکنون سبکبار ام؛ اکنون در پرواز؛ اکنون می بینم خویشتن را در زیر ِ پای خویش؛ اکنون خدایی در من رقصان است.
چنین گفت زرتشت.
نیچه/ چنین گفت زرتشت/ درباره ی خواندن و نوشتن/ ترجمه ی داریوش آشوری